عدل خداوند

خيلي خيلي خسته بود.سه روز بود كه خواب به چشماش نيومده بود.به شدت احساس تنهايي و ترس مي كرد.با خودش فكر كرد:الان هر كدوم از آدمهاي هم سن و سال من در انتظار چيزي هستن,يكي در انتظار نامزدش,يكي در انتظار نتيجه كنكور,يكي منتظره گرفتن نتيجه كارشه اون وقت من اينجا گوشه اين اتاق تنگ و تاريك نشستم و انتظار مرگم و مي كشم.از اين فكر خنده اش گرفت و با صداي بلند خنديد.فرياد زد :ديگه زياد منتظر نمي موني پسر,فقط بايد تا صبح فردا صبر كني و باز خنديد و خنديد,مثل ديوانه ها شده بود.چرا بايد به خاطر گناه نكرده اعدام مي شد,چرا؟آخه چرا حرفاش و باور نمي كنن؟چرا باور نمي كنن كه اون آزارش حتي به يه مورچه هم نرسيده چه برسه به اين كه آدم بكشه!!با خوش گفت:حالا چي كار كنم؟از كي كمك بخوام؟ خدايا من بي گناهم بي گناه!!!

خدا!از همه كمك خواسته بود و دست به دامن همه شده بود بجز خدا.چرا فراموشش كرده بود؟از جاش بلند و شد و با خاك كف سلول تاريكش تيمم كرد و به نماز ايستاد:خدايا تنها تو را مي پرستم و تنها از تو ياري مي جويم....خدايا به جز تو پناهي ندارم,مي دونم فراموشت كردم,مي دونم قدر نعمتهايي رو كه به من دادي ندونستم و همش نا فرنماني كردم,مي دونم شايستگي ستايش تو رو ندارم,ولي نگاهم كن در مانده و تنهام,نعمت زندگي و به جرم كناه نكرده از من نگير,كمكم كن كه تو بخشنده تريني...

صبح شده بود و بايد آماده مي شد كه به سوي مرگ بره,موقع حركت شده بود ,دو تا مامور اومده بودن تا او را به سوي قتلگاه ببرن...نا خود آگاه زيز لب زمزمه كرد:الله لا اله الا هو الحي القيوم...طناب دار رو مي ديد,ديگه داشت باورش مي شد كه بايد از اين زندگي زيبا و دوست داشتني خداحافظي كنه,اما نمي دونست چرا اميد واره.خدايا مي دونم كه كمكم مي كني و تنهام نمي زاري,تو ياور بي پناهاني و من جز تو پناهي ندارم,خدايا مي دونم عادلترين عادلاني,پس نذار بي گناه مجازات بشم تو كه از پيدا و پنهان آگاهي....سردي طناب رو روي گردنش احساس مي كرد,با خودش گفت:شايد خدا من و دوست نداره,به من توجه نمي كنه..اصلا شايد هر بلايي به سرم مياد حقمه خدايا حالا كه دارم ميام پيشت من و بيامرز..در همين افكار بود كه احساس كرد چند نفر دارن صورتش و مي بوسن و بهش تبريك مي گن....اشك از چشماش جاري شد و فرياد زد :خدايا عدالتت و شكر......

/ 57 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برو بچ سابق عشقکده

سلام دوست خوبم...بعد از مدت طولانی امروز میخوام شما رو به 1 مهمانی دعوت کنم...خوشحال میشم شما رو در این مهمانی ببینم....پس خواهش تا شنبه به وبلاگ جکسرا بیا... منتظرت هستیم

فرید

چه امتحان سختی.... ياد زندانی بودن يوسف کنعان افتادم...وبی گناهیش قبول شدن در امتحان الهی سخته... دوست من در انتظار مقدم شما خواهم ماند

اتی

سلامممممممممممم. . . ماهستیم. . . . . زیر سایه شما. . .. . . . . چقدر خوبه که آدم نتیجه دعاش رو ببینه. . . . .من که هنوز ندیدم. . . . . . . .خوش به حالش. . .

ناهید

سلام رفيق! ميبينم که هنوز هم فعالی و امتحانا تاثيری روت نذاشته! آفلاين ميخونمت نظر وبلاگی بعد خوندن!

فريد

دوست عزيز سلام..... آپم....ومنتظر مقدم با صفای شما...

علي كوچلو

زندگي زنداني بيش نيست كه ديواره اش را حريرهاي مشكي پوشانده است ، بيائيد تا همگي اين حقيقت را بپذيريم و دست بدست هم دهيم كه تا ابد باهم باشيم و هيچ وقت همديگر را ترك نكنيم ، روزگار بسيار بر من بدگذشت و من هنوز در سياهي شب قرار گرفته ام ، اميدوارم كه بارديگر بتوانم مانند روشني روز شوم . ترانه هاي شب مانند صوتهاي انعكاس به گوشم مي رسيد و من فكر كرده ام به مرگ نزديك شده ام اما نه ، اشتباه بود اشتباه. شب تاريك و دوستم نيامد نشستم تا سحر ، خوابم نيامد نشستم تا دم صبح قيايمت قيامت آمد و دوستم نيامـد

mir

سلام ..... لينکتون کردم ... با اجازه ...... اگه دوست داشتی منو لينک کن ......

علیرضا

سحر جان سلام عزيزم.چطوری.راستی روز والنتاين رو بهت تبريک می گم.منم آپ کردم و منتظر

نسیم

سلام سحری...داستانت یه جورایی بر اساس واقعیت بود....همیشه می گن..سره بیگناه تا پای چوبه دار میره..ولی اون بالا نمیره....بهترین ارزوها رو برات ارزومندم....همیشه موفق باشی...بای...

MAHDIS

سلام خوبی خانومی عالی بود هميشه موفق و ژيروز باشی