سلام دوستان...چند تا از شما برام میل زده بودین که مطالب این وبلاگ نوشته کی هست.هر جمله ای که در این وبلاگ نوشته شده مال شخص من هست و اگر جای دیگه این مطالب و می بینین بدونید که مال این وبلاگه. اینم یه چیزی مثل شعر: حباب خاکی دلفریبی است نه صداقتی نه عشقی و نه حتی شرافتی به جرم وفا سلاخیت می کنند و به گناه بی گناهی دوزخی! حباب خاکی دلفریبی است نه دوستی نه هم دلی و نه حتی هم دردی فخر می فروشند و غرور می خرند می پندارند جامه ای نو بر پیکر پژمرده شان هراس از فقرشان را می زداید می پندارند لبخندهای دروغین شان مرهمی است بر زخم خنجر تنهایی و می پندارند حباب خاکی دلفریبی است آری! تنها دمی است و باز دمی و دیگر هیچ! پ.ن: ۱-واقعا دنیای بدیه...به هیچی رحم نمی کنه به هیچی...خدایا نزار از پیشمون بره...به جونیش رحم کن...به خانواده اش...برای شفای یه دوست دعا کنید بهتون التماس می کنم براش دعا کنید... ۲-انتظار خیلی سخته نه؟به نظرت اخر قصه چی می شه؟دلم برات تنگ شده خیلی...چرا انقدر دوری؟ ۳-می دونست دلم اسیره ولی رفت...می دونست گریه ام می گیره ولی رفت...می دونست تنهایی سخته می دونست...می تونست باهام بمونه نتونست...... خلیج فارس همیشه پا برجاست و همیشه فارس خواهد ماند.... داستان خلیج: قاصدک خسته بود اما باید ادامه میداد.باید با باد همراه می شد و می رفت آخه از طرف هزاران ایرانی حامل پیام عشق و تعلق بود. راه درازی رو طی کرده بود و خبرهای زیادی رو رسونده بود اما این یکی فرق داشت خودشم نمی دونست چه فرقی!باید حرکت می کرد.باد و صدا کرد شب شده بود و آسمون پر از ستاره بود. ستارهء دنباله دار با اقتدار تمام توی آسمون جلوه گری می کرد انگار می خواست به قاصدک بگه تو گم شدی ولی من هیچوقت گم نمیشم!قاصدک تو دلش گفت :من که گم نشدم .یه چیزی تو وجودش شعله می کشید .براش جالب بود که این همه آدم هر کدوم از یه جای دنیا ,همه عاشق یه چیز بودن و همه از اون خواسته بودن پیام عاشقی اونها رو به اون برسونه.مگه اون کی بود؟اصلا چی بود که همه عاشقش بودن؟کنجکاو بود هر چه زودتر برسه.حرکتش و تند کرد .تا طلوع خورشید باید به مقصد می رسید.هوا دیگه کم کم داشت روشن می شد.قاصدک یه بوی خاصی رو حس می کرد .بوی دریا .زیاد بهش توجه نکرد چون باید زودتر به مقصد میرسید.حدسش درست بود چون چند تا مرغ دریایی رو دید که دارن به طرفش میان.فکر کرد شاید اونها کسی رو که من می خوام بشناسن.سلام من دنبال کسی به اسم خلیج فارس می گردم!شما می دونین کجا می تونم پیداش کنم؟من از راه دوری اومدم اگه می تونین به من کمک کنین لطفا.همهءمرغها با هم زدن زیر خنده!!آقای خلیج فارس!!!!اونها همینطور می خندیدند.قاصدک فکر کرد:من چه حرف خنده داری زدم؟چرا بهم می خندن؟یکی از مرغها متوجهء بهت زدگی قاصدک شد.گفت:خلیج فارس رو 100 متر جلوتر پیدا میکنی ولی اون آدم نیست یه خلیجه.قاصدک بهت زده ایستاد.یه خلیج؟؟این همه راه اومدم که به یه خلیج پیغام برسونم؟؟به آرومی حرکت کرد خسته بود.بوی دریا شدید تر شده بود چشمهاش و بست و به حرکت ادامه داد.صدای موجها رو می شنید.حتما به مقصد رسیده بود.آروم چشمهاش و باز کرد.وای خدایا چی می دید!چقدر زیبا و پر عظمت بود و چقدر آبی.صدای برخورد موجها به ساحل مثل یه موسیقی دل انگیز گوشهاش رو نوازش می داد.حالا دلیل این همه عشق و تعلق رو می فهمید.به سمت خلیج حرکت کرد روی آب یه قایق ماهیگیریه کوچک شناور بود و ماهیگیر پیریه ترانهءمحلی رو زمزمه می کرد.قاصدک پرسید:اینجا کجاست؟ ماهیگیر جواب داد :اینجا بهشت ایران زمینه,محل درآمد هزاران انسانه.اینجا خلیج شگفتیهاست اینجا خلیج فارس.درست حدس زده بود .به مقصد رسیده بود.به سطح آب نگاه کرد انگار چیزی از درون خلیج اون و صدا می کرد.قاصدک بی اختیار به سمت آب جذب می شد.بله حالا موقع تحویل پیام بود.عشق تک تک اون آدمها رو تو بند بند وجودش حس می کرد.روی آب نشست.خودش رو به موجها سپرد وغرق شد.حالا یه احساس خوب داشت.احساس رضایت ابدی پی نوشت : ۱-این و پارسال نوشتم و کلی جایزه بردم به خاطرش!!!هرچند چیز خاصی نیست...قبلا تو وبلاگم بوده ولی چون مناسبت داشت دوباره گذاشتمش.با این که می خوام از ایران برم ولی هیچوقت عشقم به این خاک کم نشده و نمی شه...این عشق از کجا میاد نمی دونم...رو ایران تعصب دارم خفن... ۲-از دست همه عصبانیم....از دست تو که می گی دوسم داری اما باهام بازی می کنی!!از دست تو که می خوای رویا بمونی...از دست خودم که انقدر دوست دارم...از دست مامان که بی اجازه من مهمون دعوت می کنه و برای زندگیم تصمیم می گیره...از دست همه دلخورم...ناراحتم...عصبیم...دلم می خواد اینجا نباشم...
| Design By : Night Melody |
