بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه’عشق تر است زمان : اول اسفند 1362 مکان : یه بیمارستان تو یه جای دنیا !!! (چه فرقی می کنه کجا؟؟مهم اینه که بیمارستان بود .از اون پرستار خوشگلا هم داشت!) ساعت : 2.20 صبح تو این ساعت و این روز یه اتفاقی افتاد .یه آدم متولد شد.شاید چون صبح زود مامانش و عاصی کرد و برای ورود به دنیای تازه عجله داشت اسمش شد سحر,شایدم چون مامان و باباش این اسم و دوست داشتن شد سحر!چه فرقی می کنه مهم اینه که اسمش شد سحر.24 سال گذشت.مثل برق و باد .خیلی سریع تر از اونی که فکرش و می کردم.یادمه یه زمانی روز شماری می کردم که عدد عمرم برسه به 18 و حالا فردا می شه 24 و یک روزم!الان دلم می خواد زمان متوقف بشه نه به خاطر این که از مرگ می ترسم نه .به خاطر اینکه دلم می خواد به اون چیزی که باید تو این 24 سال می رسیدم برسم و بعد وارد 25 بشم! دارم تلاشم و می کنم هر چند حس می کنم عقبم.آخه دنیا سوار سفینه زمان شده و داره با سرعت نور پیش می ره!!ولی من بهش می رسم......خوب دختر!یک سال دیگه گذشت...یک سال به مرگ نزدیک تر شدی و یک سال دیگه زندگی کردی...از گذشته درس بگیر...تو حال زندگی کن و به آینده امیدوار باش......از این به بعد یه پینوشت دارم تو وبلاگم برای کسی که شاید بخوندش شایدم نه.من واسه دل خودم می نویسم. پینوشت: اومدنت مثل یه رویا بود و رفتنت یه واقعیت.کاش می شد این دو تا بر عکس می شد.مثل یه واقعیت میومدی و مثل یه رویا تا آخرش می موندی. بهترین هدیه تولدم می تونست شنیدن صدات باشه...حیف که.... تولدم مبارک!!!! بالاخره يكي هم من و دعوت كرد به اين بازي باكلاسا كه بين بچه هاي وبلاگ نويس مد شده!! زينب عزيزم مرسي كه من و به بازي دعوت كردي. اسم بازي هست ترسها... آرزوها و بهترين ها - بدترين ها.جرزني هم ممنوعه... سعي مي كنم قوانين بازي و رعايت كنم ولي قول نمي دما!!!هميشه با قوانين مشكل دارم مي دونين كه!!! ترسهاي سحر: 1-هميشه از جدايي وحشت داشتم و دارم.مي ترسم از اينكه يه روز چشمام و باز كنم و خانوادم و دوستانم ديگه كنارم نباشن.ميترسم از اين كه خدايي نكرده يه مو از سر عزيزانم كم بشه. 2-از عاشق شدن مي ترسم.مي ترسم از اينكه با احساسم بازي بشه.ميترسم از اينكه قلبم و هديه بدم به كسي كه ....... 3-از شكست مي ترسم.از اين كه كاري و شروع كنم و نتونم اونطوري كه بايد تمومش كنم و از اين كه بهم بگن بازنده متنفرم.البته مي دونم تو زندگي هميشه نمي شه پيروز بود و هميشه روزگار با آدما سر سازگاري نداره. 4-از خودم مي ترسم.مي ترسم اوني نباشم كه بايد باشم.مي ترسم لايق اين همه نعمتهايي كه خداوند بهم داده نباشم.مي ترسم سحر خوبي نباشم. 5- و از همه مهمتر از اين شاپرك زشتا كه تا نور مي بينن قاطي مي كنن خيلي مي ترسم.تو رو خدا بگين طرف من نيان!!! آرزوهاي سحر : 1-هميشه آرزو داشتم يه نوسنده خوب بشم.اين عشق به نوشتن از كجا اومده نمي دونم حتي نمي دونم استعداش و دارم يا نه ولي چه با استعداد باشم چه بي استعداد مطمئن باشين تمام تلاشم و مي كنم و نا اميد نمي شم. 2-آرزو دارم فراموش نشم!هميشه از اين كه فراموش بشم يا بشم يه اسم گوشه يه دفتر خاطرات قديمي كه كسي سال تا سال بازش نمي كنه متفر بودم و هستم.دلم مي خواد فراموشم نكنن...يعني مي شه؟؟؟؟ 3-هميشه دلم مي خواسته كشورهاي دنيا رو بگردم.جهانگردي و دوست دارم. 4-يكي از مهمترين آرزوهام هم رفتن از ايرانه البته نه براي گردش براي هميشه!...قايقي خواهم ساخت...خواهم انداخت به آب ...دور خواهم شد از اين خاك غريب...دور خواهم شد دور... 5-آرزو مي كنم تا جايي كه جون دارم و توانايي بخونم و بخونم , ياد بگيرم و ياد بگيرم و لحظه اي از اين كار غافل نباشم 6-جونيام هميشه آرزو مي كردم فوتباليست خوبي بشم ولي اين از اون آرزوهاي به گور بردنيه!!اونم واسه يه دختر تو ايران!! 7-مهمترين آرزوم هم سلامتيه.سلامتي براي همه كساني كه دوسشون دارم حتي اونايي كه دوسم ندارن. بهترين – بدترين عزيزترين كس در زندگي (به جز پدر و مادر): اوليش برادرمه كه اندازه جونم برام عزيزه...خيلي دوسش دارم .دوميش يه دوست جديده كه از بلاد كفر اومده و با اين كه تازه پيداش كردم خيلي برام عزيزه.سوميش خيلي زياده همه دوستام كه نام نمي برم مي ترسم يكي و يادم بره جنگ جهانيه سوم راه بيافته!!! راستي نمي تونم اسم الهام و نگم! منفورترين كس در زندگي:هيچوقت نسبت به كسي احساس تنفر نداشته ام .حتي نسبت به اونايي كه ازم متنفرن بهترين لحظه عمر: تولدم!!!شايدم لحظه مرگم اين و مطمئن نيسستم البته. بدترين لحظه عمر:مرگ عزيزانم بهترين اتفاقي كه ممكنه بيفته:كتابم چاپ بشه يا اين خبرنگار سال بشم!!! منم دعوت مي كنم از پيمان,محسن,ويروس, الهام و نسرين كه تو اين بازي شركت كنن.

بدترين اتفاقي كه ممكنه بيفته:يه روز بفهمم عمرم و هدر دادم كه ديگه دير شده باشه!!!
| Design By : Night Melody |
