سیندرلا

سیندرلا..خانه دوم..پناهگاه روزهای تنهایی..سرای قلمی که دوستش دارم یا شاید داشتم.. دلم تنگ است...

برای تمام روزهای امید.. روزهای پر حادثه..روزهای صبر و استقامت..برای آذرهای پر هیاهو..آذرهای فریاد...

دلم برای روزهای پر رونق سیندرلا تنگ است اما نه شور و شوق نوشتن مانده و نه طاقت مرور گذشته...

شاید روزهای مرگ قلم نزدیک است...

به هر حال اینجا تعطیل نمی شود چرا که در خانه را نمی شود بست...شاید روزهایی برسد که دوباره از غصه ها قصه بسازم و پروانه ها و رودخانه ها الهام بخش یک داستان کوتاه باشند...

به امید آن روز و روزهای بهتر و بهتر...

روز تولدم برمی گردم

پ.ن:

1-طریقت بجز خدمت خلق نیست... به تسبیح و سجاده و دلق نیست

2-یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشت شیشه افکارت...گاهی لازم داری به خودت فرصت بدهی و بگذاری دیگران هم معنی انتظار را بچشند

3-کاش تنها یک جمله از دروغ های بی پایانت واقعیت بود و آن اینکه در ایران ما کسی گرسنه نمی خوابید..زجه های کودک همسایه را پایانی نیست..درد بی درمان دل من هم بی پایان است


4-آهنگ این پست  "یه حرفایی همیشه هست"..یه حرفایی همیشه هست...که از درد توی سینه اس...مثل فریاد نسلی که...پر از عشق و پر از کینه اس


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |
بچه اند..اما می دانند..برای خواستن..چقدر بهترست جیغ کشید و ما آدمهای
بزرگ امروز از بچه هم کمتریم..!
پ.ن:
1-برگشتم...اینجا خونه منه...هرچند از اول هم نمی خواستم تعطیلش کنم
اما از سکوت خسته شدم.
2-باران که می ­بارد..خاطراتم خیس می­ خورد..دوباره سبز می­ شود..سبز
 سبز..جوانه می­زند..از کنار سنگ مزاری که رویش انداخته­ ام!
3-این پست آهنگ ندارد فقط نوای ربنای استاد شجریان...همین!
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات () |

(لطفا با اینترنت اکسپلورر باز کنید)

 

٢٧ ساله شدم...همین.

پ.ن:

به حرمت خونهایی که ریخته شد سیندرلا امسال جشنی ندارد و آهنگ این پست هم با وجود به بازار آمدن حریص محسن چاووشی و یادگاری سیاوش قمیشی تنها سکوت است.سکوتی برای همدردی با خانواده های داغدار...تنها کار ممکن برای وبلاگ سیندرلا.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

(لطفا با اینترنت اکسپلورر این وبلاگ را باز کنید)

سالها پیش جنگی خونین در آسمان درگرفت و دهکده ابرهای سیاه با تحریک طوفان ، به دهکده ابرهای سپید حمله کرد.بسیاری از خانواده های ابری ،عزیزان خود را در این جنگ از دست دادند و تا مدتها آسمان خالی از ابر ،میزبان زمین بود  و خورشید هم که همیشه به دنبال فرصت مناسب بود ، از موقعیت سو استفاده می کرد و آتش به جان زمین می زد.رودخانه ها و دریاها در هجوم شراره های خورشید ،بخار می شدند و به آسمان می رفتند ،اما باز هم از ابرها خبری نبود که نبود تا این که یک روز ابر سفید جوانی از خانه نشینی و پنهان شدن ،از عزاداری برای روزهای گذشته خسته شد وبی اجازه در آسمان سرک  کشید.پهناوری آسمان و گرمای خورشید گیجش کرده بود که ناگهان دخترک ابری با گیسوان  سیاه بسیار زیبا  رادید که سوار بر باد مشغول تفریح و بازی بود.

چقدر به نظرش زیبا آمد و چقدر خوشحال بود بعد از مدتها رنگ سیاه را می دید .اما دخترک در منطقه ممنوعه چه می کرد؟ابر جوان با خودش فکر کرد:حتما مثل من از زندانی بودن خسته شده...

ابر سپید آرام و بی صدا به دخترک سیاه مو نزدیک شد و گفت:سلام

دخترک که به نظر می رسید از دیدن یک ابر سفید جوان آن هم درمنطقه ممنوعه شوکه شده است بعد از چند ثانیه جواب داد: سلام.

نگاه دو ابر جوان سیاه و سپید در هم گره خورد و هیچ یک نفهمید چه مدت گذشت تا دخترک گفت:نمی خوای با من سوار باد بشی؟خوش می گذره ها و ابر سپید خندید و با او همراه شد.

آن روز آسمان بعد از مدتها سکوت، صدای خنده شنید وپرندگان که مدتها بود از گزند آفتاب در آسمان پرواز نمی کردند در زیر سایه دو ابر به جست و خیز پرداختند .آسمان آن روز انگار آبی تر بود...

ملاقاتهای پنهانی بین دو ابر جوان همچنان ادامه داشت و هر دو عاشق تر از هر روز برای دیدار دوباره لحظه شماری می کردند تا این خورشید که از این ملاقاتها احساس خطر کرد.از اتحاد دوباره ابرها می ترسید و سیطره خود بر آسمان را از دست رفته می دید ، سایه ملاقاتهای پنهانی دو ابر جوان را بر آسمان هر دو شهر ابری آشکار کرد.

شهر ابرهای سپید و سیاه در تلاطم خشم بود.رهبران خشمگین سرزمین های ابری برای مجازات دو جوان در حال تصمیم گیری بودند که ناگهان آسمان روشن شد و صدای مهیبی در آسمان پیچید.صدایی که مدتها بود آسمان و زمین از شنیدش محروم شده بود.صدای رعد...

دو ابر عاشق  به هم آمیختند  و باریدند تا لبخند عشق بر زمین شکوفه کند ،دو ابر عاشق به هم آمیختند تا حصارها را بشکنند و ثابت کنند زندانها،تفاوتها ،رنگها همه و همه نماندنی است و روزی باران خواهد بارید و زمین تازه خواهد شد، دو ابر عاشق در هم آمیختند و باریدند تا ابرها ،باران را به یاد بیاورند و باریدن را...

روزی باران خواهد بارید...

 

 پ.ن:

1-بعد از مدتها یک شبه داستانک نوشتم!نمی دونم چطور بود؟؟؟

2-صد میلیون برای آزادی یک خبرنگار!!!انصافه؟نه شما بگین؟مگه قاتل گرفتن؟

3-باران خواهد بارید؟

4-من آرومم ...تو تنهایی ... حقیقت داره دلتنگی...

5-وزارت ووزارتخونه هم عاقبت نداره نه آقای بهبهانی؟جون مردم مهم تره...امیدوارم این و فهمیده باشی که شک دارم!

 6-آهنگ این پست لعنت از سیاوش قمیشی که آلبوم یادگاریش تو راهه...هم غصه بخون با من..تو این قفس بی مرز...لعنت به چراغ سرخ...لعنت به چراغ سبز 

(لطفا با اینترنت اکسپلورر این وبلاگ را باز کنید)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ